تاتی تاتی عسلم

عسل ومهلا شیرینیه زندگین

۲۷ماهگیت مبارک عسلم

سلام عسلی مامان..۲۷ماهگیت مبارک..این روزایه کم درگیراینم که شماروازجیش بگیرم..اماموفق نشدم شماهمکاری نمیکنی...جیش داری ولی وقتی روی توالت فرنگی میزارمت یابه دستشویی می برمت جیغ ودادمیکنی که من جیش ندارم خلاصه که نتونستم تابه الان موفق بشم..ایشالله که پست بعدی موفقیت دراین پروژه سنگییییییین باشه..این عکس هم وقتی داشتیم به خونه عمه میرفتیم ازت انداختم... ...
18 مرداد 1394

عکسهای ۲۶ماهگیه عسلی

سلام عسلی مامان ..این روزابه خاطرروزه داری نتونستم وبت روآپ کنم ولی امروزتصمیم گرفتم عکسهایی که ازت انداختم روتووبت بزارم وهمینطورکارهای جدیدی که یادگرفتیوبرات بنویسم اول ازبازی جدیدی که یادگرفتی بگم اونم آلیساآلیسا باآبجی میخونی وبازی میکنی اینجوری(آییساآییساجیجی آییسا هیییییییییی)ودیگه این که هروقت چیزی دستت بدیم تشکرمیکنی البته این کاروخیلی وقته یادگرفتی ولی وقتی ازمون تشکرمیکردی مامتوجه نمیشدیم چون خیلی آروم میگفتی میشی ..ولی خوب بالاخره مامانی فهمیدوکلی قربون صدقه ات رفت...ودیگه اینکه وقتی باباازسرکارمیادسلام میکنی وبهش دست میدی وبعدبوسش میکنی وبابایی هم کلی ذوق میکنه..یه مدت هست که آبجی مهلابه باشگاه ورزشی رشته والیبال میره ومن و...
22 تير 1394

عکس بعدحمام

عکس انداختن بالباس صورتی بعدیه حمام وآب بازی البته بدون اسراف***اینم ازعکسهای خوشگلت..فداتشم الهی بااون صورت گردت وخنده های عسلیت بووووووس..عاشق این عکست شدم ...
31 خرداد 1394

هوراااااعسلی برنده شده....

سلام سلام به خاله های عزیزم مخصوصامامان آریاجون که بهم خبرخوش دادخودم خبرنداشتم وقتی کامنتاموچک کردم فهمیدم..مامان آریایی همیشه خوش خبرباشی ....ازهمه دوستهام ممنونم درسته که عسلی توهیأت داوران برنده شدورتبه آوردولی بازهم ازهمه تشکرمیکنم... ...
23 خرداد 1394

۲۵ماهگیت مبارک عسل مامان

سلام عسل مامان ازحال واحوالت بگم کاملاخوبی خداروشکر.. سرت خوب شده امیدوارم دیگه این اتفاقهای بدتکرارنشه.. ۲۵ماهگیت مبارک باشه دخمل نازم... عسل مامان این روزاخیلی بهونه میگیری فقط دوست داری بیرون بری اگه یکی ازاهل خونه لباس بپوشه بخوادبره بیرون شماشروع میکنی به گریه کردن که منم میاااااام...هرچه قدربیرون بازی کنی خسته نمیشی..یه ماشین خوشگل هم بابایی برات خریده که توخونه سرگرم بشی ولی فقط همون روزاول برات جذابیت داشت اگه بچه ای خونمون بیادبهش اجازه میدی تاسواربشه حالایک عادت بدوخطرناک هم که هنوزهم ازسرت نیفتاده روبگم اونم اینه که وقتی بالیوان آب میخوری  بعدازخوردن٬ لیوان آب وپرت میکنی تاحالاکلی ازلیوانهای مامانیوشکوندی..گذشته از ...
16 خرداد 1394

خداروشکربه خیرگذشت

سلام دخترنازم فدای اون صورت ماهت بشم امروزداشتی بازی بدو بدومیکردی ازاونجایی که همیشه خطرناک میدویی پات به مبل گرفت وخوردی زمین سرت خوردبه نوک سنگ..اولش که بغلت کردم متوجه نشدم توبغلم آرومت کردم اما وقتی خواستم ببوسمت دیدم یه طرف صورتت پرخون شده ...نمیدونی مامان چه حالی شدطبق معمول اول دست وپاموگم کردم بعدباخودم هی میگفتم وای حالاچیکارکنم خداآخه چیشده وای حالاخونشوچه جوری بندبیارم ...سمیراجونواحدروبه روکمکم کردوشمابردیم دکترخداروشکرکه به خیرگذشت سرت کمی شکسته پانسمان شدی دوباره بایدببرمت دکترپانسمان عوض کنه..فدات بشم اصلاگریه نکردی قربونت بشم...به خیرگذشت*** ...
11 خرداد 1394

جشنوارررره

سلام به خاله های عزیز... اینبارهم دوباره درجشنواره شرکت کردیم...به انتخاب همسری این عکس انتخاب شدوگرنه عکسهای زیادی درطبیعت داشتیم حالاباکمک شماخاله هاودوستهای عزیز ببینیم چی میشه... فدای همتون ممنووووون****کد18***به شماره1000891010**** ...
3 خرداد 1394

شیرین ترازعسل تولدت مباررررررک

  عسلم تولدت مبارک*** شیرین ترازعسل تولدت مبارک اینم ازعکسهای تولد..عکسهااون طورکه دلم میخواست نشدولی درکل خوب بودآخه نمیزاشتی ازت عکس بگیرم همش یادرحال خوردن یاشیطنت بودی به زورچندتاعکس خوب ازعکسهادرآوردم..بعدهم که آبجی مهلا باخرابکاری که کردنشدزیادباکیک عکس بندازی( موقع گذاشتن کیک دریخچال کیک چپه شد)هنوزم که یادمون میفته کلی میخندیم ..خلاصه بعدازکلی بازی وشیطنت وعکس انداختن وقردادن خسته شدی وبهونه میگرفتی باخوردن پفیلا درجلوی تلوزیون تولدامسال هم به پایان رسیدعزیزم..ایشالله ۱۲۰ساله بشی شیرین عسل خونه ...
16 ارديبهشت 1394

پایان پروژه ازشیرگرفتن..رونمایی ازلباس تولد..

سلام به دوستهای گل خودم شرمنده همه شماهستم که پیشتون نیومدم ..ازشیرگرفتن عسلی یه پروژه سنگینی بودکه بالاخره تموم شد..ولی خوب بهم فرصت نمی دادتابتونم به نت وصل بشم وبهتون سربزنم بازم شرمنده ایشالله جبران میکنم...حالابریم سراغ شیرین عسلم..این روزادیگه به کلی مه مه روفراموش کردی ولی با بدبختی مخصوصاشب خیلی بهونه میگرفتی ومه مه میکردی درطول روزمن وآجی وبابایی چون سرت روگرم میکردیم بهونه نمیگرفتی ولی شب خیلی اذیت میکردی البته شایدبهترباشه بگم اذیت میشدی دلم خیلی برات میسوخت که گریه میکردی چندبارهم نتونستم طاقت بیارم وبهت شیردادم انگارمن بیشترآروم میشدم خلاصه شیرینیه زندگیم این دوران شیردهی هم تموم شدوتوانگارخانوم ترشدی قربونت برم البته اینم بگم ک...
10 ارديبهشت 1394